تبليغاتX
ناگفته هاي مرغ دريا - يه خونه قديمي توي يه محله قديمي
مرغ دريايي ، چه توي آسمون باشه چه توي دريا ، حرفايي براي گفتن داره...

(پيش نوشت :بايد بگم كه اصلا مجبور نيستي اين مطلب رو بخوني . اگر هم مي خواي بخوني بعد كه خوندي عذاب وجدان نگيري كه چقدر وقتت الكي گذشته و نگي مرغ دريايي خدا خفت كنه چقدر طولاني بود. به هر جهت اين رو هم براي دلم نوشتم و مي خواستم كه حسم خودم رو از يه ملاقات، براي خودم ابدي كنم .اگه دوست داشتي بخوانش شايد توي فكر رفتي و قدر لحظات و اون چيزهايي رو كه داري رو بيشتر بدوني.)


بايد بريم اونجا خيلي وقته كه نرفتم يه جورايي دلم براي اونجا خيلي خيلي تنگ شده توي راه دايي رو مي بينيم و كليد خانه رو ازش مي گيريم. توي كوچه كه مي رسيم هردوتامون توي سكوتيم و هيچي نمي گيم.ياد خاطراتمون با پسر خاله ها و دختر خاله ها مي افتم ياد اون روزايي كه وقتي شله زرد مي پختيم همه بچه ها با هم راه مي افتاديم تا شله زرد عمو و دايي رو بهشون برسونيم .البته كم كم كه بزرگ شديم ديگه پسر ها ما رو با خودشون نمي بردنند ويادمه كه توي عالم بچگي يك بار هم زنگ يه خونه رو زديم و فرار كرديم . در همين خيالات بودم كه مامانم گفت ما چه خاطراتي توي اين كوچه داريم از اين كه باز من ومامانم داشتيم به يك چيز فكر مي كرديم خندم گرفت .مي گفت : اينجا خونه كاشي ، اينجا شايسته ،اينجا زن اولي يه مَرده كه توتا زن داشت و يه كم پايين تر هم زن دومش خونه داشت، اينجا خونه زن بوره و... . در رو كه خيلي محكم بود و باد كرده بود رو با زور و لگد باز كرديم ،يه خونه قديمي توي يه محله قديمي ، اين اولين باري بود كه وقتي اون در بازميشد لبخند به لب هام نبودو از اين كه اون در باز مي شد خوشحال نبودم . با اينكه حياط كثيف و پر از برگ و آشغال بود ولي براي من يه ديگ شله زرد وسط حياط و خاله ها كه سرش بودند و هنگام ورودت به خونه نمي دونستي توي اون شلوغي اول به كي سلام كني تداعي مي شد حياطي كه از تميزي برق مي زد و هميشه خيسي پاي گلدون ها نشون مي دادكه يكي هست كه دلش براي اونا بلرزه، ولي ديروز ميوه ندادن درخت گيلاس و خشك شدن گل هاي رز روي شاخه و زرد شدن گلدون ها نشون مي داد كه چند وقتيه كه كسي سري به گل ها نزده. هرجا كه قدم ميذارم خاطرات برام تداعي ميشه رو پله ها مي شستيم و بادام ها رو براي شله زرد خلال مي كرديم و به علت كمي امكانات چاقو هاي همديگر رو كش مي رفتيم بعد روي تك پله حياط منتظر مي شستيم تا شله زرد ها سرد بشه و ما روشون رو با دارچين(ياحسن مجتبي)بنويسيم و با بادوم و پسته تزئينش كنيم. موقع ناهارهم سفره اي رو كه عكس چلو كباب و دوغ و ماست داشت رو مي انداختيم و خودمون رو با اونها مشغول مي كرديم تا چلو كباب واقعي از راه برسه. جاي بابا حاجي(پدر بزرگم) هميشه توي اتاق مشخص بود و هيچوقت هم جاش تغيير نمي كرد . روي پتوش مي نشست و به پشتيش تكيه مي داد. با اينكه خدا يكي از حواسش رو ازش گرفته بود ولي عوضش حواس ديگش مثل بويايي و شنوايي و لامسه اش عالي كار مي كردند . حتي اگه آروم توي اتاق مي رفتي و هيچي نمي گفتي يه دفعه صدات مي كرد. كوچيك كه بودم زياد حرف ميزدم و بابا حاجي هميشه بهم مي گفت كله پاچه مورچه خوردم .- شايد بگي الان هم زياد حرف مي زني ،ولي الان بيشتر حرفام بدون صداست و بيشتر مي توني حرفام رو بخوني تا بشنوي- . از حياط وارد اتاق شدم درچوبي سفيد رو كه باز كردم نا خودآگاه سلام كردم انتظار داشتم يه پير مرد خيلي مهربوني جواب سلامم رو بده ولي در جواب سلام من فقط گرد و خاك بودكه از زمين بلند شد. پشتي باباحاجي رو هم گرد و خاك مال خودشون كرده بودند. ديگه پتوي بابا حاجي رو زمين نبود ، ديگه راديوش بالاي سرش روشن نبود ، يه كم كه گذشت يادم افتاد كه شش ساله كه اون پتو جمع شده و اون راديو خاموش شده ولي يه چيز هنوز سر جاش بود ،اون جانماز بابا حاجي بود ،كه هنوز همون جايي كه بود ،بود زير فرش كه بيدقسمت هاي زياديش رو از بين برده بود.شايد كسي اون مهر و جانماز رو نديده بود كه از اون جا برداره و شايد هم هنوز بابا حاجي مي اومدو اونجا نمازش رو مي خوند.الان كه چشمام خيس شده دارم فكر مي كنم كه اين حرف اشتباهيه كه ميگن خاك سرده و اموات رو از ياد بستگانشون مي بره درسته كه شايد نبود اونها رو بتونند تحمل كنند ولي من هنوزم كه هنوزه وقتي به باباحاجي و مامانيم(مادربزرگم)فكر مي كنم دلم براشون تنگ ميشه و براشون گريه مي كنم البته براي خودم گريه مي كنم كه نمي تونم اونها رو ببينم و پيششون باشم...نزن بابا نزن الان بقيه خونه قديمي رو هم ميگم.
رفتم بالا اتاق داييم هميشه يه آيينه قدي بزرگ با قاب سفيد گوشه ي اتاق بود هنوز هم اونجا بودگرد و خاك آيينه رو هم ماخودشون كرده بودند.رفتم سراغ كمد داييم اون كمد هميشه درش قفل بود و كليدش هم همراه داييم بود هيچوقت ما اجازه نداشتيم كه بهش نزديك بشيم خودم رو كه فكر مي كنم فقط يكبار توش رو ديدم اون هم داييم زود درش رو بست نمي دونم چه رازي بين اين كمد و داييم بود كه نمي ذاشت ماتوش رو ببينيم بقيه كمد هاش به راحتي در دسترس بود ولي فقط اين كمدش بود كه هميشه درش قفل بود و به ندرت باز ميشد شايد دايي يه يادگاري از ماماني توش گذاشته بود و فكر مي كرد كه مااون رو خراب مي كنيم. رفتم سراغش تا حداقل براي اولين باروآخرين بار هم كه شده توي كمد رو ببينم كه چه شكلي است ولي باز هرچي زور زدم درش باز نشد مي دونم كه داييم بعد از ازدوجش اون كمد رو خالي كرد ولي نمي دونم چراباز اين كمد درش به روي من باز نشد. بي خيال كمد شدم و دوري توي اتاق هاي طبقه بالا زدم و رفتم توي حيات شير آب رو باز كردم تا به گلدون هايي كه ديگه اميدي به زندگي نداشتند اميد بدم.هنوز تخته سنگ كنارشير آب سر جاش محكم نشسته بود و اين همه تنهايي اون رو از پاي در نياورده بود. به سرم زد كاش اين خونه رو نمي فروختند و از اون يه برج بلند نمي ساختند .به مامانم گفتم كاش من اون قدر پول داشتم كه اين خونه رو ازتون مي خريدم و نميذاشتم كه اين جا رو بفروشيد اون وقت يه دستي سر و روش مي كشيدم و يه نقاشي و يه بنايي و بعد هم يا خودم توش زندگي مي كردم و يا ترو تميزش مي كردم تاخودم و همه ي پسر خاله ها و دختر خاله ها وقتي كه دلمون مي گرفت مي رفتيم اونجا تا مثل ديروزِ من برامون تداعي خاطره بشه و با يه روحيه عالي ويه حس زيباوغريب برگرديم خونه و وبلاگمون رو از اونچه كه اون روز برامون گذشته پر كنيم . شب كه شد مثل اون وقت ها با يه ترسي از حمله انواع و اقسام موجودات و حيوانات مثل سوسك و مارمولك و بچه گربه هاي تازه به دنيا اومده اي كه معمولا توي زير زمين ولو بودند و داييم باهاشون بازي مي كرد و مرغ ها و خروس هايي كه يه زماني همبازي اون بودند ، رفتم توي حياط ولي باز حس سكوت اون موقع ها رو احساس مي كردم با اين تفاوت كه اون موقع برگ خشكي روي زمين نبود كه سكوتت رو بهم بزنه...
از خونه كه داشتيم مي اومديم بيرون بغض گلوم رو گرفته بود و هيچي نمي تونستم بگم دري رو كه با كلي زور بازش كرده بوديم محكم بستيم و سه تا قفل كرديم و اون رو به خدا سپرديم...
+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 12:45  توسط مرغ دريايي  |